تبليغاتX
ن والقلم و ما یسطرون

به نام او که هر چه هست و دارم از اوست...

نجوای دلم

سلام...

محبوبم!

پاهای اندیشه هایم هنوز هم لرزانند،آرامشم ده تا در ریشه ی اعتقاداتم استوارشان کنم.

زیبایم!

مدتهاست چشمانش لب به سخن وا کرده،ای کاش می دانست سکوتش جانم را به اسارت گرفته...

پروردگارم!

شادی امروزم همه از لطف توست،رهایم مکن...

                      

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387 ساعت 16:1  توسط نرگس  | 

معرفی کتاب

سلام به همه ی دوستان خوبم

گاهی وقتا لازمه آدم از دست نوشته های خودش دست بکشه و به دست نوشته های دیگران یه نیم نگاهی بندازه.این بار هم میخوام براتون یک کتاب معرفی کنم و هم یکی از شعر های این کتاب رو براتون بنویسم.

نام کتاب:باران که بیاید همه عاشق هستند

درون مایه:مجموعه رباعی(1374 تا 1379)

نویسنده:ایرج زبر دست

ناشر:روشن مهر

قیمت:690 تومان(البته این قیمت برای چاپ چهارم این کتاب در سال 1384 هستش)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387 ساعت 1:27  توسط نرگس  | 

خداحافظی

دیروز صدای آمدنت را شنیدم و امروز وجودت را لمس کردم به امید فردایی که چشمانم گشوده شوند در آسمان نگاهت.

پروردگارم!می دانم بهتر میدانی افکار پریشان هم قدم اندیشه ی خسته ام هستند که هنوز ابتدای راه است و من دست و پا می زنم بین تمام این پریشانی ها و خستگی ها و دلهره ها و راهی که انتهایش همیشه مبهم است.دلم دلتنگ خلوت هایی است که دستانت را چتر اشک چشمانم می کردی تا مبادا گونه هایم خیس شوند از هق هق بغض هایم.

محبوبم!می خواهم پاهایم را مسافر جاده ی رسیدن به تو کنم و از هر آنچه که پاهایم را سست می کند برای پیمودن این راه خداحافظی کنم.

                                                                ***************

دلم دلتنگ روزهایی است که من بودم،خدا بود و هیچکس نبود.روزهایی که دخترکی بیش نبودم.روزهایی که تنها بهانه ی گریستنم دوری از مادرم بود،حتی به اندازه ی یک چشم بر هم زدن.یادم می ماند طنین زندگی ام صدای باران بوسه هایی بود که بر صورت مادرم می زدم،ثانیه هایی که در آغوشم نفس هامان با هم یکی می شد و امروز به حکم بزرگ شدنم باید از تمامی آن آرامش ها و بهانه ها و گریستن ها خداحافظی کنم.

                                                                 ***************

امانتی های زیادی در دستانم بوده و هست.امانتی های رنگارنگی که خداوند برای بزرگ شدن،آموختن و تجربه کردن در دستانم به امانت گذاشته.پدرم،مادرم،سلامتی ام،شادی امروزم همه و همه را به امانت گرفته ام.امانتی های صورتی برایم دوست داشتنی تر هستند و من تنها یک امانت صورتی داشتم.آنقدر بزرگ بود که در دستان کوچک من جایی نداشت،آن را به دستان خدا سپردم و امروز به خاطر فردا باید از تمام امانتی هایی که مدتهاست به دستان خدا سپرده ام و هم زبان لحظه های سکوتم شده اند خداحافظی کنم.

                           

|+| نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387 ساعت 0:23  توسط نرگس  | 

دیروز دیروزها...

سلام

 

دیروز دیروزها،آسمان در دستانمان بود.نیایش هایمان پر بود از رنگ اعتقاد و بندگی.

دیروز دیروزها،افکارمان کمتر پرسه گاه شیطان بود.لب هایمان خشک نشده بود از بغض سکوت.

دیروز دیروزها،عشق حقیقی بود و واقعی نبود.زمین جای تمام لیلی و مجنون ها بود.

                      دیروز دیروزها،قلم هایمان خالی نبود از جوهر واژه ها...

 

 

                        

|+| نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387 ساعت 15:57  توسط نرگس  |