چقدر دلم برای خودم،برای احساس تنگ شده...
به قول سهراب سپهری:
انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر می رود
من هم رفتم...
همیشه فکر میکردم هنوز هم رؤیاهای دوران کودکی مان را در سر داری ولی با حرف های امشب تو فکر کردم چقدر بزرگ شده ای.
امشب فکر کردم خدا چقدر تو را دوست دارد که توانستی تفاوت بین عشق و هوس را لمس کنی.دیدی چقدر زشت است قداست عشق را بهانه ی هوس هامان کنیم،دیدی هر مجنون چقدر لیلی دارد،دیدی این روزها آسمان احساس چقدر از ابرهای سیاه بدی ها و زشتی ها تیره و تار شده...
میدانستی!احساست دوباره متولد شده...
********************************
سلام خدای مهربونم
خیلی خسته ام...دلم بی قراری میکنه.فقط خودت میفهمی چه حس بدی دارم.کمکم کن...

دفترچه ی خاطراتم گم شده.میدونم کی گم اش کرده ولی حق اعتراض ندارم و باید سکوت کنم.حیف شد برام پر بود از خاطره های صورتی...دیگه به این باور رسیدم تنها جایی که میشه مواظب دست نوشته هام و حرف های دلم باشم اینجاست.
بارها شده از نوشتن دست کشیدم و دوباره شروع کردم ولی این بار منطقی تر دارم شروع میکنم.به قول آقای مزارعی باید یه نوع جهت گیری به نوشته هام بدم.قبلآ فکر میکردم اگه آدم از نوشتن دست بکشه ذهنش کمتر درگیر میشه ولی الان به این نتیجه رسیدم نوشتن آدم رو بزرگ میکنه و به آدم آرامش میده.البته ناگفته نماند که اعتراض دوستان و حرف های امروز آقای مزارعی من رو بیشتر به نوشتن دوباره ترغیب کرد.
امیدوارم لایق این همه لطف دوستان باشم.
شاد باشید
یا علی
این بار تو برایم حرف بزن...از آسمان برایم بگو...از چشمک ستاره ها...از سکوت سیاهی شب.
از رویاهای شیرین دخترکی برایم بگو که دلی مرده و پوسیده دارد...
محبوبم!
برایم به قلم قسم خوردی و من نوشتن را رها کردم.
پاکی ها را برایم معنا کردی و من ناپاکی ها را از بر کردم.
از خودت برایم گفتی"ان الله عالم غیب السموات و الارض انه علیم بذات الصدور"...تو به اندیشه دلم آگاه بودی و من فراموشم شد...
