...
همیشه فکر میکردم هنوز هم رؤیاهای دوران کودکی مان را در سر داری ولی با حرف های امشب تو فکر کردم چقدر بزرگ شده ای.
امشب فکر کردم خدا چقدر تو را دوست دارد که توانستی تفاوت بین عشق و هوس را لمس کنی.دیدی چقدر زشت است قداست عشق را بهانه ی هوس هامان کنیم،دیدی هر مجنون چقدر لیلی دارد،دیدی این روزها آسمان احساس چقدر از ابرهای سیاه بدی ها و زشتی ها تیره و تار شده...
میدانستی!احساست دوباره متولد شده...
********************************
|+|
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 1:8  توسط نرگس
سلام خدای مهربونم
خیلی خسته ام...دلم بی قراری میکنه.فقط خودت میفهمی چه حس بدی دارم.کمکم کن...

|+|
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 23:36  توسط نرگس
