تبليغاتX
ن و القلم و ما یسطرون

سلام خدای مهربونم!

دلم پیش تمام آن روزها جا ماند،پاهای تازه از راه رسیده ام شوق رفتن دوباره دارند.

ای کاش این سفر دوباره تکرار شود ولی این بار با تو،می خواهم عاشق تر شوم...

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 22:39  توسط نرگس  | 

من من
یه وقت هایی که امواج زندگی آروم تر میشه آدم بهتر میتونه فکر کنه.این روزها به این فکر میکنم که چقدر از خودم غافل شدم.هر روز،ساعت،دقیقه و ثانیه بزرگ و بزرگ تر میشم اما احساسم...مدتهاست سراغی ازش نگرفتم.چقدر دلم میخواد هنوز هم صورتی دوست داشتنی من باشه.انگار گم شده مثل دفترچه ی خاطراتم...

چقدر دلم برای خودم،برای احساس تنگ شده...

به قول سهراب سپهری:

انسان وقتی دلش گرفت

از پی تدبیر می رود

من هم رفتم...

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 19:24  توسط نرگس 

سلام خدای مهربونم

خیلی خسته ام...دلم بی قراری میکنه.فقط خودت میفهمی چه حس بدی دارم.کمکم کن...

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 23:36  توسط نرگس 

نجوای دلم

این بار تو برایم حرف بزن...از آسمان برایم بگو...از چشمک ستاره ها...از سکوت سیاهی شب.

از رویاهای شیرین دخترکی برایم بگو که دلی مرده و پوسیده دارد...

محبوبم!

برایم به قلم قسم خوردی و من نوشتن را رها کردم.

پاکی ها را برایم معنا کردی و من ناپاکی ها را از بر کردم.

از خودت برایم گفتی"ان الله عالم غیب السموات و الارض انه علیم بذات الصدور"...تو به اندیشه دلم آگاه بودی و من فراموشم شد... 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 2:46  توسط نرگس